
تعداد نشریات | 54 |
تعداد شمارهها | 2,408 |
تعداد مقالات | 34,617 |
تعداد مشاهده مقاله | 13,341,258 |
تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 5,871,543 |
مصاحبه با آیة الله میرزا غلامحسین جعفرى همدانى | ||
حوزه | ||
مقاله 2، دوره 9، شماره 52، مهر 1371، صفحه 25-46 | ||
نوع مقاله: مقاله پژوهشی | ||
تاریخ دریافت: 03 اسفند 1394، تاریخ پذیرش: 03 اسفند 1394 | ||
اصل مقاله | ||
انقلاب اسلامى، خیزشى است فطرى، خاستگاه آن، جانهاى پاک و باورهاى دینى مردم است. گوارا میوهاى است از شجره طیّبه عبودیت حق، سهم و نقش هر کس در پیدایى و استمرار آن، منوط به فطرت الهى و مایه ورى ایمان اوست. آنانى در این بزم. مقرّب ترند و جام بلا را عاشقانه نوشمى کنند که در عرصه پیکار با نفس فیروزمندتر و در اطاعت و عبودیت حق، خاضع ترند. عالم غیور خطّه همدان. که جانش را با بهره ورى از فیوضات آیات عظام: ابوالحسن اصفهانى، ابوالحسن مشکینى، صاحب حاشیه کفایة و آقا صیأ عراقى پروریده و با اعانت از خاتم الأوصیأ على مرتضى، فطرتش را بستر تجلّى حقایق کرده بود، از ابتداى نهضت مقدّس پانزده خرداد، حقانیّت و اخلاص بنیاد گذار آن را دریافت و در دفاع از این حرکت الهى وزنده نگهداشتن این صلاى بیدارى، رنجها و بلاها را به جان خریدار شد. کلمات متین و آتشین او در مسجد جامع چهل ستون تهران، خواب زدگان را بیدارى بخشید و صراحت لهجهاش خواب از چشم مزدوران شاه و ساواک ربود. از امام، (قدس سره) با شگفتگى ویژهاى یاد مىکند. پیروزى انقلاب اسلامى را وامدار غیرت دینى و اخلاص الهى آن بزرگمرد و ایثار و فداکارى مردم مسلمان مىشمارد. پدرم، مردى متعبد و متدین بود. با این که اهل کسب و کار بود، ایّام دهه عاشورا، منبر مىرفت و براى مردم روستا، روضه مىخواند. در سال 1337 ه . ق . براى تحصیل علوم دینى، به همدان رفتم. مدّت اقامت من در این شهر، تا سال 1342 ه . ق . به طول انجامید. در سال 1342، براى ادامه تحصیل، به حوزه علمیه قم رفتم. در این حوزه، تا پایان شرح لمعه و قوانین، در خدمت اساتید معظم، تلمذ کردم . در سال 1345 ه . ق . به حوزه نجف اشرف رفتم. به مدّت 23 سال، یعنى تا سال 1368 ه . ق . در این حوزه مشغول به تحصیل بودم و از محضر اساتید گرانقدر آن دیار بهره بردم. حوزه: اساتید محترمى که در قم، از محضرشان بهره بردهاید، نام ببرید و اگر خاطره و مطلب آموزنده هم از آن دوران به یاد دارید، بیان کنید/ بزرگان و متعینین قم، در آن زمان عبارت بودند از حضرات آیات: آقا میر سیّد على یثربى کاشانى، آقا سیّد محمد خوانسارى و آقا شیخ محمد على اراکى .
حوزه: در حوزه علمیه نجف اشرف، از محضر چه اساتیدى بهره بردهاید/ البته مرحوم مشکینى هم، درس خارجى شروع کردند که در آن درس هم، شرکت مىکردم. از ابتداى ورود به نجف، در درس خارج مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى تا آخر عمر شریف آن بزرگوار، شرکت کردم. انصافاً، فقه خوبى داشت. مرحوم آقا شیخ محمد تقى آملى، فقه ایشان را بر فقه مرحوم نائینى ترجیح مىداد. پس از فوت مرحوم آقا ضیأ، هیچ فقهى جز فقه آقا سید ابوالحسن اصفهانى نرفتم. اسفار را خدمت آقا سید حسین بادکوبهاى و آقا میرزا احمد آشتیانى و منظومه را خدمت شیخ مرتضى طالقانى فرا گرفتم. حوزه: ثبت و ضبط درسها، در حوزه نجف چگونه بود. استاد: در حوزه نجف، معمول این بود که کسى در سر درس، چیزى نمىنوشت. شاگرد،سخن استاد را به دقّت گوش مىداد و در ذهن مىسپرد و پس از درس، آنچه را که فهمیده بود و از درس، براشت کرده بود، به روى کاغذ مىآورد. به نظر من، این شیوه، شیوه خوبى است و از شیوه نوشتن در سر درس، که در برخى از حوزهها رایج است، بهتر است. زیرا ممکن است همه مطالبى را که استاد بیان بکند، فرد تند نویس، به روى کاغذ بیاورد، ولى بعد، مصود را نفهمد و متوجّه نشود که ستاد در پى تبیین چه مسألهاى بود. امّا تقریر پس از درس، مسلم چیزى است که شاگرد به آن رسیده و فهمیده است و این، بسیار ارزش دارد. علاوه بر این روش، که واقعاً شاگرد را مىپروراند و قوّه استنباط را در او تقویت مىکرد، روش دیگرى هم براى بهتر فهمیدن درس بود و آن این که: پس از درس، شاگردان برجسته و خوش فهم و کسانى که دور دوم شرکت آنان در درس بود، مطالب استاد را براى دیگر شاگردان تقریر مىکردند. مثلاً، مرحوم آیة الله خویى، درس مرحوم کمپانى را براى ما تقریر مىکرد.این شیوه، بسیار عالى بود که متأسفانه اکنون در حوزهها معمول نیست. چون مشهور است که هر کس کتاب حج را مباحثه کند، به مکّه مشرف مىشود، من هم این را تجربه کردم و نتیجه گرفتم. بحث حج را شروع کردم و توفیق تشرّف هم پیدا کردم.
حوزه: از ویژگیهاى درس اساتیدى که از محضرشان بهره بردهاید، اگر مطلبى دارید، بفرمایید. استاد: همانطور که عرض کردم، در ابتداى ورود به نجف اشرف، رسائل و مکاسب را خدمت مرحوم مشکینى خواندم. وقتى خارج فقه شروع کرد، در آن نیز شرکت کردم. ایشان به من، خیلى اظهار لطف مىکردند. من هم به ایشان علاقه داشتم . چون وضع مادى من، نسبتاً، خوب بود؛ زیرا پدرم از همدان، شهریهاى برایم مىفرستاد، گاهى مىدیدم که مرحوم مشکینى از بازار چیزى مىخواهد بخرد، پول جنس را حساب مىکردم و تا منزل هم، برایش مىبردم. تا این حدّ من به ایشان نزدیک بودم. # مرحوم مشکینى، نسبتاً، فقه قوّى داشت؛ زیرا از حافضه قوى برخوردار بود. مىدانید که در فقه، نسبت به اصول، توسعه ذهنى بیشترى نیاز است. اصول، نقل اقوال است، آن هم در حدّ محدود و سپس، اظهار نظر، ولى فقه، علاوه بر نقل اقوال، نوعاً براى اثبات نظریهاى، به کتاب و سنّت و اجماع و اصل نیاز است. بنده یک دوره صلات # مرحوم آقا ضیأ عراقى، بیان فوق العادهاى داشت. یک مطلب را به چند بیان، مىگفت. ایشان، هم فقه مىگفت و هم اصول، ولى عمده درس اصول ایشان بود اصول فقه ایشان، خیلى قوّى بود. آن مرحوم به ظواهر توجهى نداشت. یادم هست، آیه شریفه: «و لله على الناس حجّ البیت...» حجّ را حجّ (به فتحه) مىخواند. شاگردان از پاى درس، تذکر مىدادند و ایشان با خون سردى مىفرمود: خیلى خوب، حجّ بیت! شاگردان ایشان در کوشایى ضرب المثل بودند. نوعاً، در درس ایشان، کسانى شرکت مىکردند که عشق به تحقیق و علم داشتند. چون ایشان، شهریهاى به شاگردان نمىداد، تنها علاقه به تحقیق و درس، موجب جذب شاگردان شده بود. # مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى، فقه بسیار خوبى داشت. مرحوم آقا شیخ محمّد تقى آملى، فقه ایشان را بر فقه آقاى نائینى ترجیح مىداد. بنده از ابتداى ورود تا زمانى که ایشان در قید حیات بود، در درس خارج فقه ایشان، شرکت مىکردم. آن بزرگوار، به بنده لطف خاصى داشتند. گاه اگر عرایضى خدمت ایشان مىکردم، ترتیب اثر مىدادند. علاوه بر این، ایشان به من دوازده دینار شهریه مىداد که چنین رقمى را، حتىّ به مدرسین، نمىداد.
حوزه: اگر خاطرهاى از اساتید دوران تحصیل نجف اشرف دارید،بفرمائید/ # فردى بنام شیخ على قمى، بین نماز مغرب و عشأ، با چاقو به آقا زاده ایشان حمله مىکند که منجر به قتل وى مىشود. در این قضیه، دست آقا سید محمّد پیغمبرى، عموى حضرت آیة الله خامنهاى، به خاطر ممانعت و جلوگیرى از قتل، زخمى مىشود. از این حادثه غمانگیز، دو خاطره عبرتآموز به یاد دارم: . 1 چگونگى برخورد حضرت آیة الله آقا سید ابوالحسن اصفهانى با این حادثه: ایشان، انصافاً، با این حادثه غمانگیز، با متانت و وقار و شکیبایى برخورد کردند. در تشییع جنازه، هنگام نماز، که به مرحوم نائینى تعارف کردند اقامه نماز کنند و... با اینکه شاهد بودم از دیدگناش اشک مىریخت، ولى تغییرى در حالاتشان و از نظر روحى مشاهده نکردم. . 2 جلوگیرى از فتنه: مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى، به گونهاى در این حادثه مشى کردند که جلو هر گونه سؤ استفاده و فتنهاى گرفته شد. چون سال پیش از این حادثه، در اربعین حسینى، بین هیأتهاى سینه زنى که از نجف به کربلا رفته بودند، با اهالى آن جا درگیرىهاى پیش آمده بود و چند نفرى هم از بین رفته بودند، به طور حتم اگر بعد از کشته شدن آقا زاده آقا سید ابوالحسن اصفهانى، دستهها و هیأتهاى سینه زنى به کربلا مىرفتند. فتنهاى دیگر به وقوع مىپیوست. آقا سید مرتضى خلخالى، از اعاظم نجف، مىگفت: «چند شب قبل از حادثه قتل آقا سید ابوالحسن اصفهانى، در خواب دیدم: خدمت آقا سید ابوالحسن رسیدم و به ایشان عرض کردم: آقا! امسال، اربعین کجا برویم؟ ایشان در خواب به من فرمود: به زیارت من بیایید!» وقتى قضیه کشته شدن فرزند آقا سید ابوالحسن اصفهانى پیش آمد، چون مقارن با اربعین حسینى بود، آن سال، نه تنها نجفیها به کربلا نرفتند که هیأتهاى اطراف هم، براى سر سلامتى، خدمت آقا سید ابوالحسن، آمدند. هم فتنهاى پیش نیامد و هم خواب، تعبیر شد ایشان، از شاگردان مرحوم آخوند بود. مردى بود، صاحب کرامت. مجرد و منزوى مىزیست و کم در اجتماع ظاهر مىشد. شبهاى جمعه، عبا را بر سر مىکشید و به حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) مشرّف مىشد و قبل از طلوع فجر، به خانه بر مىگشت. با این که مدرس بود و منظومه تدریس مىکرد، روزهاى چهارشنبه، کسى را نمىپذیرفت و درس هم نمىگفت. یک وقتى مرحوم آیة الله بروجردى، به هنگام تشرف به مکّه، آمده بود نجف و خواسته بودند به دیدن مرحوم طالقانى بروند، چون روز چهار شنبه بود، هر چه کردند در را به روى ایشان باز نکرد! آقا سید هادى معرى، که بیشتر اوقات در خدمت آقا شیخ مرتضى بود، نقل مىکرد: «کسى از اطراف نجف، آمد پیش ایشان و از این که بچهاش جنّى شده بود، شکوه کرد. شیخ به او گفت: برو به آنها بگو: مرتضى مىگوید بروید. آن شخص هم مىرود و گفته شیخ را عمل میکند، بچهاش خوب مى شود. سال بعد، مجدداً مبتلا مىشود. آن شخص به سراغ شیخ آمد که او دیگر مرحوم شده بود.» قضیّهاى هم مربوط به خودم است که عرض مىکنم: در سرداب خانه ما، در نجف، چند عدد مار پیدا شده بود. قضیّه را به استاد گفتم. ایشان گفت: برو به آنها بگو: مرتضى مىگوید بروید. من هم رفتم و گفتم. مارها رفتند و دیگر پیدایشان نشد. # خاطره دیگرى که از دوران اقامت در نجف اشرف دارم، مربوط مىشود به مجلس روضهاى که هم اکنون در منزل ما بر قرار است: روزهاى جمعه ودهه عاشورا. در نجف، این برنامه را داشتیم و بزرگان لطف مىکردند و شرکت مىکردند . برگزارى روضه ،در نجف اشرف ،خصوصاً،در هواى گرم آن شهر، براى ما مشکل من هم دیدم که مجلس روضه، امرى است مستحب و باعث آزار و اذیّت ایشان هم هست، چه لزومى دارد که برگزار شود؛ لذا عرض کردم: مسألهاى نیست، مجلس نمىگیریم. فرداى آن روز، همسرم، آمد و گفت: امسال هم مجلس روضه را برگزار مىکنیم. علّت تغییر عقیده را جویا شدم، گفت: دیشب، حضرت ابوالفضل (ع) را خواب دیدم، به فرمود: چرا مانع از برگزارى مجلس روضه شدهاى؟ فهمیدم مجلس ما، مورد توجه این بزرگان است و تا به اکنون، برکت همان توجه، این مجلس، برقرار است. حوزه: گویاى حضرت عالى از دوستان و هم دورههاى حضرت آیة الله العظمى خویى، رحمة الله علیه، بودهاید، اگر خاطرهاى از ایشان به یاد دارید، لطفاً بفرمایید/ به یاد دارم که وقتى که دیدم ایشان رفته است کربلأ، خدمت مرحوم حاج آقا حسین قمى، که آن وقت ایشان در آنجا تشکیلاتى داشت. بنده به خاطر همان گفتم: معناى این حرف این استکه شما بجاى آقاى میلانى، این جا هستى! خلاصه، با تحریکات من، ایشان، مجدداً به نجف برگشت به عضاى بیت مرحوم آقاى قمى از این عمل من، ناراحت شده بودند. با ایشان، نشستهاى علمى فراوان داشتهایم. از جمله شبها، پس از این که درس مرحوم آقا ضیأ و مرحوم نائینى تمام مىشد و سر قبر مرحوم میرزاى شیرازى جمع مىشدیم و مختصر گفت و شنید با ایشان و دیگر دوستان داشتیم. یکى از کارهاى ما براى رفع خستگى این بود که مسأله علمى مطرح مىکردیم و بین مردم میرزا عبد الهادى شیرازى و آیة الله خویى نزاع علمى مىانداختیم! یک وقتى آیة الله خویى به من گفت: «دوست دارم مدرّس بشوم مثل مرحوم آقا ضیأ.» گفتم: شما بالاتر از این هم مىشوید مرجعیّت خواهى یافت! همان هم شد. ایشان مرجعیّت یافت. مرحوم آقا ضیأ مدرّس قوى بود، ولى اخلاق تندى داشت.
حوزه: حضرت عالى در چه سالى به ایران برگشتید/ پس از فوت ایشان، در سال 1324 ه. ش . تصمیم گرفتم به ایران برگردم، ولى مرحوم شیخ محمّد کاظم شیرازى مانع مىشد. ایشان فهمیده بود که من تصمیم «شرعاً جایز نیست شما به ایران باز گردید؛ زیرا با فوت مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى، حوزه نجف در وضعیّتى نیست که امثال شما، آن را خالى کنند. فتم: من کارهاى نیستم. گفت: در هر صورت، تو پلهاى از نردبانى هستى که حوزه نجف، قائم به آن است.» البته حسن ظّن ایشان بود و من کارهاى نبودم. در سال 1327 ه . ش براى زیارت به ایران آمدم، با این که اصرار زیاد بود بر ماندنم، نمادم و مجدا به نجف برگشتم. ولى تقدیر این بود که در سال 1328 ه . ش . به ایران برگشتم و تا هم اکنون، در تهران ماندهام حوزه: از فعالیّتهاى سیاسى خود و این که از چه زمانى مسایل سیاسى شدید، صحبت بفرمایید/ وقتى که رژیم منحوس پهلوى، به دستور آمریکا، حضرت امام را به ترکیه برد، داماد حضرت آیة الله آقا سید احمد خوانسارى، براى دیدن ایشان، به ترکیه رفته بود. بعد که به ایران برگشت، در جلسهاى که عدهاى از افراد مبارز، از جمله حاج مهدى عراقى، حضور داشتند، گفت: «آیة الله خمینى فرمودند: اگر مىخواهید ماندن من در ترکیه به طول نینجامد، در داخل ایران، باید یکسرى فعالیتهاى سیاسى شروع شود.» از جلسه که خارج شدیم، به حاج مهدى عراقى گفتم: من که کارهاى نیستم، ولى به اندازه یک ریگ، که در دریا موج ایجاد مىکند، اگر مؤثر باشم، وظیفه خود مىدانم که اقدام کنم. به همین خاطر مسجد گرمخانه را، که در آن اقامه جماعت مىکردم وبه وعظ و ارشاد مردم مشغول بودم، به شکل پایگاهى در آوردم براى حاج مهدى عراقى و دوستان مبارزش هم رفته بودند مسجد بزّازها، تا آن جا را مرکز تبلیغات خود قرار دهند که آقایى که آنجا بوده است، موافقت نکرده بود. آنان هم مسجد ما. شب هفتم بود که مرحوم ربّانى را دستگیر کردند. آن شب را خودم صحبت کردم و از آن به بعد، آقا شیخ حسن طاهرى منبر مىرفتند. ایشان را هم دستگیر کردند. براى شبهاى بعد آقا شیخ محمد جواد حجّتى را دعوت کردم که منبر بروند. ایشان تشریف آوردند و منبر رفتند. تا اینکه من را هم دستگیر کردند و مسجد ما را و همچنین مساجد اطراف را بستند. چند ماهى در قزل قلعه با عدهاى دیگر از روحانیون، محبوس بودیم. به آیة الله محسن حکیم، خبر مىرسد که رژیم شاه عدهاى از روحانیون را بازداشت کرده است. ایشان، بدستگاه فشار مىآوردند که اینان را آزاد کنید. از آنجا که بنده و آقاى انوارى را مىشناختند، از ما اسم مىبرند. از این روى، حکم آزادى ما صادر شد، با این که قرار بود ما را محاکمه کنند و... در موقع ابلاغ حکم، گفتند: «آیة الله حکیم، از اعلیحضرت تقاضا کردند که شما را آزاد کنیم.» من گفتم: آیة الله حکیم، به شاه دستور دادهاند، نه اینکه تقاضا کنند! در هر صورت ما را آزاد کردند؛ امّا التزام گرفتند که هر وقت براى محاکمه دعوت شدیم، حاضر شویم. مرتبه دیگر که زندانى شدم، مربوط مىشود به سخنرانى که در مدرسه فیضیه قم داشتم. یک وقتى که قم مشرّف شده بودم، وارد مدرسه فیضیّه شدم، دیدم طلاب جمع هستند. مناسب دیدم یکسرى از جنایات رژیم را براى طلاب و فضلأ باز گو کنم. «باید التزام بدهى که نه سخنرانى بکنى و نه از شهر خارج بشوى!». گفتم: چنین التزامى نمىدهم. مرا برگردانید زندان. حاضر هستم در زندان بمانم، ولى چنین التزامى ندهم! وقتى این برخورد را از من دیدند، حاضر شدند، بدون هیچ گونه التزامى، رهایم کنند. مرحله سوم بازداشت من، حدود سال 1350 ه . ش که علیه رژیم پهلوى سخنرانى کردم و پس از سخنرانى، توسّط مأموران ساواک دستگیر شدم. به قزل قلعه بردنم. ابتدا، در افرادى بودم. مدتى که گذشت، به بند منتقل شدم. دربندى که من بازداشت بودم، عدهاى از بزرگان حضور داشتند، از جمله آیة الله منتظرى و حاج سید احمد آقا خمینى. در این بند، به لحاظ سنّى، مرا پیش نماز قرار دادند. حوزه: لطفاً بفرمایید موضوع سخنرانى اخیر شما چه بود من در پاسخ به این سخن، مشکلات ومعضلات کشور را بر شمردم و سخنان او را به تمسخر گرفتم. سخنرانى بسیار پر شورى بود. جمعیت هم زیاد بود. پس از این سخنرانى، مرا دستگیر کردند و به قزل قلعه بردند. مدّتى در حبس بودم، بعد آزادم کردند. منتهى به این شرط که کشور را ترک کنم. کشورى تعیین کردند، عراق بود. استخاره کردم که از کدام مرز بروم: خسروى یا بصره؟ مرز بصره خوب آمد؛ لذا در مرز به من گفتن: «ورود شما به عراق ممنوع است!» خیلى ناراحت شدم. متوسّل شدم به فرزند بزرگوار على(ع)، یار با وفاى امام حسین(ع)، حضرت ابوالفضل العباس(ع). طولى نکشید که یکى از مأمورین از آنجا آمد پیش من و گفت: «مشکل شما چیست؟» گفتم: رژیم ایران مرا اخراج کرده است، شما هم مرا راه نمىدهید. چه کنم؟ گفت: «مسألهاى نیست.» ماشین آماده کرد و مرا فرستاد بصره. بصره که آمدم مسؤول آنجا گفت: «شما حق خروج از عراق را ندارید. ممنوع الخروج هستید!» گفتم: اشکالى ندارد. مرا تحت الحفظ و روانه نجف کردند. نجف که رسیدم مرحوم آقا سید مهدى حکیم که خیلى به من اظهار لطف مىکرد، گفت: «اینان اشتباه کردهاند. شما ممنوع الورود به عراق هستید و نه ممنوع الخروج از عراق.» تأیید مىکند سخن ایشان را خبرى که بعدها، جناب آقاى سید رضى شیرازى، به من دادند. ایشان به من گفتند: «همان ایّام، اسم شما را در مرز خسروى، در لیست ممنوع الورودهاى به عراق دیده بودم.» گویا علت این تصمیم رژیم عراق، تلگرافى بود که من یک وقتى به مرحوم آیة الله حکیم مخابره کرده بودم و محتواى آن، بر خود داشت با سیاستهاى عراق. بالاخره توسل من به آن بزرگوار (ع)، مشکل را حلّ کرد و مأموران مرزى عراق را در هر صورت، در مدرس یکى از مدارس سکنى گزیدم و برخى از بزرگان نجف، از جمله: حضرت امام، رحمة الله علیه، به دیدنم آمدند مرحوم آقا مصطفى خمینى، خیلى به من اظهار لطف مىکرد و آن چند روزى که دید بازدید داشتم، ایشان پیش من مىآمد و از مهمانها پذیرایى مىکرد. آن مرحوم، روزى از من خواست که با حضرت امام، خصوصى ملاقات کنم .پذیرفتم و خدمت ایشان رفتم .از ایشان خواستم: مقدارى با علماى ایران، مدارا کند. چون خود امام، خیلى قاطع و شجاع بود، ولى همه که نمىتوانستند آنگونه باشند. تا وقتى که آنجا بودم، حضرت امام، دو بار، توسط مرحوم آقا مصطفى، براى من پول فرستادند که یک بار آن را قبول نکردم. گفتم: قصد توهین نیست. من براى ایشان جانفشانى مىکنم. نیازى ندارم. بنده باید براى ایشان پول بیاورم. حضرت امام، رحمة الله علیه، وقتى که در ترکیه تبعید بودند، خیلى تلاش کردم و از بازاریان و تجار پول جمع کردم و براى آن حضرت فرستادم . بالآخره، اقامت من در نجف، شش ماه طول کشید و به لطف خداوند، بدون این که به مشکلى برخورد کنم، به ایران بر گشتم. این که مىگویم: لطف خدا شامل من شد، واقعاً همین طور بود. زیرا کار آنقدر پیچیده و مشکل بود که آقایى به من پیشنهاد کرد به سفارت ایران در بغداد بروم و التزام بدهم، تا اجازه ورودم را به ایران بدهند. حاضر نشدم. گفتم: مىروم اگر مانع شدند، بر مىگردم نجف.
حوزه: اگر خاطرات دیگرى از دوران مبارزه دارید، لطفاً بیان کنید. # روزى از روزهاى مبارزه، سرهنگ طاهرى با عدهاى منزل ما آمد که مرا بازداشت کند. با عصبانیّت وارد منزل شد. به وى اعتراض کردم و گفتم: این چه طرز وارد شدن است؟ نه دزدى کردهام، نه جنایت و نه هم فرارى هستم. من که در اختیار شما هستم. صدا زد: «شیخ نجفى بیا!» گفتم: درست حرف بزن شیخ نجفى چیست. آقاى نجفى. آقاى شیخ جعفرى! گفت: «من قصد توهین نداشتم». بعد، همین بگو مگو را جز پرونده من کرد که: «جعفرى به مأمور توهین کرده است.» # بعد از سخنرانى اخیر، وقتى مرا بازداشت کردند، سرهنگ افضلى خواست مرا ببرد پیش نصیرى، رئیس ساواک. گفتم: این به صلاح نیست. زیرا شنیدهام نصیرى، آدم تندى است. احتمال دارد توهین بکند و من هم آدم عصبانى هستم ممکن است جواب او را بدهم و بعد، کار به جایى بکشد که به صلاح شما نیست. مرا در ماشین نگهداشتند و جریان را به نصیرى گفتند. او هم موافقت کرد. مرا به قزل قلعه بردند. پس از چند روزى، مرا به دفتر مقدم، معاون نصیرى، که آدم ملایمترى بود، بردند. مقدم به من گفت: «آقاى جعفرى! چرا شما با شاه مخالفت مىکنید؟» شروع کرد به موعظه کردن و سپس پیشنهاد کرد: «به شما ماهانه مبلغى مىدهیم بروید در منزل، کنار تلفن بنشینید و آقایى تان بکنید نمىگویم از نظام حمایت کنید، بلکه مخالفت نکنید!» از این سخن، به شدّت عصبانى شدم و گفتم: برو این دام را جایى دیگر نه گفت: «چرا عصبانى شدید؟» گفتم: چون به من توهین کردید. شما خیال مىکنید ما براى دنیا با شما مخالفت مىکنیم که چنین پیشنهادى مىکنید. ما اهلش نیستیم. بله، اینان، خیلى تلاش مىکردند افراد را بخرند. برخى سست ایمانان را از همین راه ساکت کردند. دو سال قبل از انقلاب، یکى از این ساواکیها آمد منزل ما و به من پیشنهاد کرد که در امور سیاسى دخالت نکنم و گفت: اگر مداخله نکنى، فلان مبلغ به شما خواهیم داد. با قاطعیّت دست ردّ به سینهاش زدم. ولى متأسّفانه، در همان ایّام، به برخى از افراد سست ایمان و کم سواد و بیشتر روضه خوانان دوره گرد، این پیشنهاد شده بود و آنان هم پذیرفته بودند و لکه ننگى شدند در دامن روحانیّت. البتّه، اینان توجیه مىکردند که: ما پول را از ساواک مىگیریم، ولى به تعهدى که دادهایم که عمل نمىکنیم! بعد از انقلاب، آن ساواکى در بازجوییهایش گفته بود: «من از طرف ساواک براى برخى از روحانیون پول بردم تا با ساواک همکارى کنند که پذیرفتند و همکارى کردند.» بعد لیستى از اسامى این جیره خواران ارائه داده بود. حوزه:به نظر حضرت عالى، علّت موفّقیّت حضرت امام ، رحمة الله علیه، در به پیروزى رساندن انقلاب اسلامى چه بود. حال آن که وقتى مرحوم نائینى و آقا سیّد ابوالحسن اصفهانى،به عنوان اعتراض به رژیم عراق، از نجف به ایران مىآیند، در عراق، آب از آب تکان نمىخورد و عکس العملى از مردم مشاهده نمىشود و یا در برابر اهانتهایى که رژیم عراق، به مرحوم آیة الله حکیم کرد، نه تنها عکس العملى از جانب مردم نبود که برخى از نادآنها هم آلت دست شده بودند. حوزه: چه عواملى سبب گردید که جذب افکار و اندیشههاى امام، رحمة الله علیه، شدید. مرحوم آیة الله بروجردى هم، مرد با هوش و شجاعى بود، ولى متأسفانه برخى از اطرافیانش خوب نبودند. کارشکنیهایى مىکردند. مثلاً در جریان حمایت از فلسطینیان و محکوم کردن یهودیان صهیونیست، مرحوم آقاى صدر، پیش آقاى بروجردى مىرود و ایشان حاضر مىشوند اعلامیه بدهند و مردم را به حمایت از فلسطینیان مظلوم، بسیج کنند؛ امّا همین که مرحوم آقاى صدر از منزل بیرون مىآید، حاج احمد از جریان مطلع مىشود و جلو این کار را مىگیرد! وگرنه از نظر شجاعت، ایشان، حسینى بود. خیلى آدم نترسى بود. در جریان لوایح «دخالت در این امور، شأن شما نیست.» آیة الله بروجردى، در پاسخ مىفرمایند: «به شاه بگویید: کارى نکند که عصایم را بردارم و عمامهام را بر سر بگذارم و تاج و تختش را ویران سازم.» صدر الاشرف گفته بود: «این راکه نمىشود به شاه گفت. ناراحت مىشود و بین دو شخصیّت بزرگ به هم مىخورد.» از این روى، به شاه مىگوید: «حضرت آیة الله بروجردى گفتند: اعلیحضرت، شاه مملکت است.» شاه، با عصبانیّت گفته بود: «پس سیّد باید سرجایش بنشیند و در این امور، دخالت نکند!» قائم مقام گفته بود: «آقا! ایشان این جورى نگفته است. ما نخواستیم بین شما و ایشان را به هم بزنیم. بلکه حرف ایشان این بود که: شاه، کارى نکندکه عصایم را بردارم...» شاه، ترسیده بود و گفته بود: «من، مقلّد ایشان هستم!» غرض این که رابطه من با حضرت امام، رابطه معنوى و ایمانى بود و گرنه سابقه دوستى با ایشان نداشتم. ولى با آقاى شریعتمدارى، با این که رفیق بودم و سابقه آشنایى داشتم، این گونه حمایتها نبود، بلکه از برخى کارهایش انتقاد مىکردم. مثلاً آن جریانى که پس از انقلاب رخ داد و طرفداران ایشان، آن فتنه و آشوب را در قم آفریدند، توسط آقایى به ایشان پیام دادم: بر خلاف جریان آب، شنا نکن که نابود مىشوى.» آقاى شریعتمدارى به آن آقاى واسطه گفته بود: بله، ایشان به خاطر همان سابقه دوستى و آشنایى، چنین برخوردى را از من انتظار نداشت. حوزه:آیا پس از انقلاب اسلامى، دیدارى با حضرت امام، رحمة الله علیه، داشتید/ ایشان در پاسخ گفته بود: «آقاى جعفرى مریض و در منزل بسترى هستند.» جناب آقاى لواسانى، چندین بار، از طرف حضرت امام، رحمة الله علیه، براى عیادت و احوالپرسى منزل ما آمدند.
حوزه: لطفاً در خاتمه، ما و دیگر طلاب عزیز را موعظه و نصیحت بفرمائید/ خدایا! این خانه، خانه توست، با این عظمت و بزرگى. هر شهر و دیارى هم که مىروم، بهترین و زیباترین خانهها، خانه توست. آخر من هم بنده توام. چرا نباید خانه مناسبى داشته باشم. از حج که برگشتم، پس از مدت کوتاهى، با این که امکانات مادى نداشتم و نمىخواستم از سهم امام(ع) براى خرید خانه استفاده کنم، خداوند، اسباب خرید این خانه را من حیث لا یشعر، تهیه کرد و راه قرض آن را هم فراهم نمود. نکتهاى را هم از استادم؛ مرحوم شیخ مرتضى طالقانى، براى شما بگوییم: بنده در ایّام تحصیل، خیلى مطالعه مىکردم و شبها تا ساعتها از شب تا ساعتها از شب گذشته بیدار بودم و به مطالعه مىپرداختم. یک وقتى مرحوم طالقانى، به من گفت: «آقاى جعفرى، کسب علم، همهاش، به تحقیق و مطالعه و زحمت کشیدن، نیست. «العلم نور یقذفه الله فى قلب من یشأ.» حفظ قوا و نیروى جسمانى هم لازم است.» این دعاى همیشگى من است که: خدایا مرا در دنیا و آخرت، به ذلت و خواریى نیفکن. در دعاى مأثور آمده است: «اللّهم أجعل خیر عمرى آخره و خیر عملى خواتمه و خیر ایّامى یوم ألقاک». از خداوند متعال بخواهیم که مصداق این دعاى شریف باشیم. حوزه: از این که حضرت عالى را به زحمت انداختیم عذر مىخواهیم. الاحقر ابوالحسن الموسوى الاصفهانى | ||
آمار تعداد مشاهده مقاله: 328 |