| تعداد نشریات | 54 |
| تعداد شمارهها | 2,671 |
| تعداد مقالات | 37,724 |
| تعداد مشاهده مقاله | 20,440,933 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 9,578,660 |
ماجراهای آقای خوشخیال (بیکاری) | ||
| پوپک | ||
| دوره 26، مجله پوپک شهریورمسلسل ۳۰۲ سال۱۳۹۸ - شماره پیاپی 302، شهریور 1398، صفحه 10-11 | ||
| نوع مقاله: خنده منده مجله پوپک | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22081/poopak.2019.70548 | ||
| تاریخ دریافت: 13 مرداد 1400، تاریخ پذیرش: 13 مرداد 1400 | ||
| اصل مقاله | ||
|
خنده منده ماجراهای آقای خوشخیال (بیکاری) سیدناصر هاشمی از آقای خوشخیال پرسیدند: «وقتی صبح زود از خواب پا میشی چه کار میکنی؟» آقای خوشخیال خمیازهای کشید و گفت: «هیچی، از بیکاری حوصلهام سر میرود و دوباره میخوابم.» *** آقای خوشخیال توی خیابان راه میرفت که به دوستش رسید. دوستش پرسید: «چه کار میکنی؟» آقای خوشخیال جواب داد: «هیچی، بیکارم.» دوستش گفت: «اگر بیکاری چرا کیف همراه داری؟» آقای خوشخیال گفت: «خب وسایل کارم توش هست.» دوستش پرسید: «مگر بیکاری هم وسایل کار دارد؟» آقای خوشخیال جواب داد: «بله... منچبازی، مجلات جدول و سرگرمی، بالش و...» *** آقای خوشخیال رفته بود مهمانی. میزبان ازش پرسید: «شما چه کارهاید؟» آقای خوشخیال روش نشد بگوید بیکارم. سرفهای کرد و گفت: «با قدمهایم پیادهروها را متر میکنم.» *** شخصی از آقای خوشخیال پول طلب داشت. ازش پرسید: «کِی طلب منو میدی؟» آقای خوشخیال گفت: «هر وقت حقوق گرفتم.» پرسید: «کِی حقوق میگیری؟» آقای خوشخیال جواب داد: «فعلاً که بیکارم و دارم دنبال کار میگردم. امیدی هم نیست به این زودیها کار پیدا کنم.» *** دیدن آقای خوشخیال دارد مدام خودش را به سپر ماشین میمالد. پرسیدن: «چه کار میکنی؟» گفت: «هیچی، بیکارم، دارم اینجوری اوقاتم رو سپری میکنم.» *** به آقای خوشخیال گفتند: «شما که بیکاری تا به حال برای حل مشکلتان تلاشی انجام دادی؟ موفقیتی داشتی؟» آقای خوشخیال با لبخند جواب داد: «بله، در زمان بیکاری خیلی تلاش کردم و الآن میتونم از فاصلهی پنج متری پوست پرتقال را پرت کنم توی سطل آشغال. خیلی سخت بود، ولی من با تلاش زیاد موفق شدم.» *** از آقای خوشخیال پرسیدند: «مدرکت چیه؟» گفت: «فوق لیسانس دارم.» تشویقش کردند و گفتند: «آفرین، انگیزهات برای درس خواندن چی بود؟» آقای خوشخیال کمی سرش را خاراند و جواب داد: «والا... از بیکاری درس خوندم. مدرکم رفت بالا، ولی همچنان بیکارم.» *** مأمور: «چرا اینجا غذا میخورید؟» آقای خوشخیال: «چه کار کنیم جناب؟ از بیکاری اومدیم در فضای باز و هوای آزاد غذا بخوریم و لذت ببریم.» مأمور: «بیکاری تو، چه ربطی به من داره؟ بلند شوید از چمنهای ورزشگاه برید بیرون، اینجا نشستن ممنوعه.» *** آقای خوشخیال کنار خانهیشان ایستاده بود. همسایه آمد و ازش پرسید: «بیکاری؟» آقای خوشخیال سریع جواب داد: «آره... کاری سراغ داری؟» همسایه گفت: «آره... ماشینم خراب شده بیا تا تعمیرگاه هلش بدهیم.» | ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 8 |
||