| تعداد نشریات | 54 |
| تعداد شمارهها | 2,654 |
| تعداد مقالات | 37,572 |
| تعداد مشاهده مقاله | 19,436,800 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 8,987,947 |
ماجراهای قندک و نبات کوچولو | ||
| پوپک | ||
| دوره 31، مجله پوپک فروردین مسلسل۳۵۷-سال ۱۴۰۳ - شماره پیاپی 357، فروردین 1403، صفحه 8-9 | ||
| نوع مقاله: خنده منده مجله پوپک | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22081/poopak.2024.75677 | ||
| تاریخ دریافت: 17 اردیبهشت 1403، تاریخ پذیرش: 17 اردیبهشت 1403 | ||
| اصل مقاله | ||
|
ماجراهای قندک و نبات کوچولو
سیدناصر هاشمی پدر روز اول عید دوستش را دعوت کرد خانهیشان. بعد از کمی صحبت گفت: «شیرینی بخور، چرا نمی خوری؟» دوستش گفت: «خیلی ممنون، یکی خوردم.» ناگهان نبات کوچولو گفت: «سه تا خوردید، ولی اشکال ندارد یکی دیگر هم میتوانید بخورید!»
آقایی آمد زنگ خانه را زد. قندک رفت دم در. آقا گفت: «تصمیم گرفتیم تا اول عید، در محله یک استخر درست کنیم. محتاج کمک های مردمی هستیم. شما کمکی می کنید؟» قندک رفت داخل خانه و یک لیوان آب آورد و گفت: «این هم کمک من برای آب استخر.»
پدر پیراهن تازهای برای عید خریده بود و با کلی ذوق و شوق به بچه ها نشان داد. نبات کوچولو گفت: «مبارک است باباجان، ولی عین روبالشتی های خدابیامرز مادربزرگ است.»
نزدیک عید بود و همه داشتند در خانهتکانی به مادر کمک میکردند. ناگهان قندک گریهکنان از اتاقش آمد بیرون. پدر پرسید: «پسرم چرا گریه می کنی؟» قندک جواب داد: «داشتم قفس قناری را تمیز می کردم که ناگهان قناری ناپدید شد.» پدر پرسید: «پسرم با چی داشتی تمیز می کردی؟» قندک با گریه گفت: «با جاروبرقی.»
احمدآقا از قندک پرسید: «پسرم چرا آجیل نمی خوری؟» قندک جواب داد: «بابام گفته هیچی نخورم.» احمد آقا با تعجب پرسید: «چرا پسرم؟» قندک جواب داد: «چون بابام گفته اگر اینجا چیزی بخوریم احمدآقا میآید خانهیمان و سه برابرش را میخورد.»
نبات کوچولو و قندک روز اول عید رفتند پیش مادر و گفتند: «مامان ما حالمان خیلی بد است.» مادر بچه ها را نگاه کرد و پرسید: «وا ... چرا؟ چیزی می خواهید برایتان بیاورم؟» نبات کوچولو گفت: «هیچی نمی خواهیم. فقط بگوید آجیل ها را کجا قایم کردید؟»
توی تعطیلات عید، خانواده برای اولین بار سوار هواپیما شدند. وسط راه قندک رفت دستشویی، وقتی برگشت دید نبات کوچولو صندلی او را گرفته. با تعجب گفت: «آبجی چرا جای مرا گرفتی؟» نبات کوچولو نگاهی به قندک انداخت و گفت: «اِ ... فکر کردم پیاده شدی!»
روز اول عید قندک رفت پیش مادرش و گفت: «مامان این درست است که میگویند: جوینده یابنده است؟» مادرش با لبخند گفت: «بله پسرم.» قندک گفت: «پس چرا دیروز من و خواهرم هر چه گشتیم شیرینی های عید را پیدا نکردیم؟!» | ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 45 |
||